محمد تقي جعفري

2

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

نو بينى ونو گرايى جلال الدين مولوى بسيار بعيد به نظر مىرسد كه در تاريخ فرهنگ بشر معمولى افراد زيادى را بتوان سراغ گرفت كه مانند جلال الدين داراى آن همه هيجان به نو بينى ونو گرايى بوده باشند . مسلما بسيار به ندرت اتفاق مىافتد كه يك شخصيت از نوع همين انسانها كه مورد شناسايىهاى ما است ، با تجاوز از حدود ميانسالى وتكرار نظر مداوم در دو قلمرو انسان وجهان ، اين اندازه نو بين ونو گرا بوده باشد . چنان كه در مسئله دوم و سوم متذكر خواهيم گشت ، اين پديده روانى شگفت انگيز ناشى از گام گذاشتن به ما فوق زير وبم رو بناى هستى وزمان وگسيخته شدن از جاذبيت سر سخت ماده وجلوه هاى ماده بوده است كه گاه گاهى جلال الدين در خود احساس مىكرده است . او مبناى وجود آدمى را بر اصل تجدد وتحول استمرارى هستى قرار داده مىگويد : هر نفس نو مىشود دنيا و ما بىخبر از نو شدن اندر بقا عمر همچون جوى نو نو مىرسد مستمرى مىنمايد در جسد اين تجدد وحركتهاى نو ظهور دايمى ، هم جنبهء درون ذاتى دارد وهم جنبهء برون ذاتى ، چنان كه در دو بيت فوق ملاحظه مىشود . متأسفانه اين تحول وتجدد مستمر چيزى است كه انسانها معمولا بىخبر وناآگاه از آن هستند ، ولذا توصيه مىكند كه : اى برادر عقل يك دم با خود آر دم بدم در تو خزان است وبهار اصلا بناى آفرينش وفيض الهى بر جهان هستى ريزش وتجدد مستمر است در وجود آدمى جان وروان مىرسد از غيب چون آب روان